مرغ همسایه

طنز نوشته هاي پدر صاحب بچه

 

ساعت طرفای سه شب بود که عیال حاج وفاق ، حاجی رو تکون داد و آروم در گوشش گفت : حاجی . حاجی بلند شو . حجی بلند شو دزد اومده .

حاج وفاق : ( با خواب آلودگی )  ها ؟

عیال : پاشو حاجی ، میگم دزد اومده

 : دزد ؟  کو ؟  راست میگی ؟

: از تو حال صدا میاد

حاجی بلند شد و رفت دم در

: هیسسسسسسسسسس !

: به کاهدون زده

: ساده ای ، حتماً اومده مجسمه بدزده

: چی ؟ مجسمه ؟ این همه زحمت کشیده بیاد مجسمه بدزده ؟  دزده هم فهمیده ما چیز گرون نداریم

: نه بابا ، مُد شده دزدای حرفه ای مجسمه بدزدن . اونم مال آدمای معروفو .

: اِ ؟  چه چیزا ؟ خب حالا چرا کاری نمیکنی ؟

: ول کن بابا ، بذار مجسمه رو بردارن .

: وا !!!  یعنی چی ؟ خب برو یه کاری بکن . یه دادی ، یه . . .

:اینا حتما مجوز دارن . وگر نه مگه میشه مجسمه های به این سنگینی رو بدزدن و هیچکس نفهمه ؟ گردنبند نیست که بذارن تو جیبشون و در رَن . باید جرثقیلی ، وانت بکسلی ، چیزی ، یا لااقل پنج تا افغانی واسه کندن و بردنش ببرن ؟

:خب میکنن چه کار ؟

: حتما میخوان یه خوشگلترش رو جاش بذارن .

: یعنی کی رو ؟

:  نُچ ، اِاِاِ ؟ ( لب گزید و چپ چپ عیال رو نگاه کرد )

: ممکنه آزادیم بدزدن ؟

: نه ، آزادی که معروف نیست . تازه گیریم بدزدن ، تا کی میتونن قایمش کنن ؟

{ سکوت }

: خب اگه اینا مجسمه دزدن ، اینجا چکار میکنن ؟ ما که از خودمون مجسمه نداریم ؟

:راست میگیا ؟ نکنه اومدن قاب عکسمونو . . . ، نه هیچی هیچی .

: صدای در اومد . فکر کنم رفتن .

حاجی در رو باز کرد و همونجا مثل مجسمه خشکش زد .

: وای ، بیچاره شدیم .

همه ی اثاث ها رو برده بودن به جز قاب عکس خانوادگی رو .

 

(پدر صاحب بچه )

 

 

عکس یکی از مجسمه های دزدیده شده /  کاریکاتور: علی درخشی 


نویسنده : محمد خاکی زمانی ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ های این مطلب:حاج وفاق ¡تگ های این مطلب:دزد مجسمه


 

دیروز طرفای عصر بود که حاج وفاق با عجله اومد خونه . عیال که داشت کهنه ی بچه چهارمی رو میشست از حموم بیرون اومد وگفت :

چی شده حاجی ؟ هراسونی ؟

حاجی : مگه خبر نداری ؟ شهر به هم ریخته .

عیال : برای چی ؟ باز هم سر هیچ و پوچ ؟

حاجی : تو از خونه بیرون نمیای ، اخبار هم گوش نمیدی ؟

عیال : چی شده مگه ؟

حاجی : میخوان کارت ازدواج بدن زن . میخوان قضیه رو سهمیه بندیش کنن .

عیال : وااااا . . . یعنی چی ؟  به همه چیز آدم کار دارن . شاید یکی بخواد بیش از سهمیه اش استفاده کنه . از منابع ملّیشون کم میشه؟

حاجی : نمیدونم والا ! از یه طرف سهمیه بندیش میکنن از یه طرف میگن هر کسی امسال بچه بیاره یک میلیون بهش میدن .

عیال : آخه سهمیه بندی هم بکنن اولش خوبه بعدش سهمیه ها رو کم میکنن .

حاجی :من نگران اونش نیستم ، احمد آقا همسایه  زنش مرده ، میتونیم از کارت ازدواجش استفاده کنیم .

عیال : پس چی ؟

حاجی :ایران یه جعبه پیشنهادی فرستاده به شرق ، گفته شیرهای هندی و پلنگ های ایرانی باید توی ایران مبادله بشه . شرق هم زیر بار نمیره . من میترسم تحریممون کنن و کلاً سهمیه بندی رو بر دارن بگن هر کس میخواد آزاد استفاده کنه .

عیال : خوب ؟

حاجی : اینجوری سالی یک میلیون که دستمون رو نمیگیره هیچ ، یه چیزی هم از فیش حقوقیمون کم میکنن .

عیال : خوب حالا میخوای چه کار کنی ؟

حاجی : هیچی دیگه ، بچه ها رو بخوابون تا جعبه به شرق نرسیده .


نویسنده : محمد خاکی زمانی ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ های این مطلب:حاج وفاق ¡تگ های این مطلب:کارت ازدواج



 

١٣ فروردین ٨٧   ناژوان اصفهان

( بدون شرح )

نظرات خود را در پست قبلی بگذارید


نویسنده : محمد خاکی زمانی ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸٩