ساعت طرفای سه شب بود که عیال حاج وفاق ، حاجی رو تکون داد و آروم در گوشش گفت : حاجی . حاجی بلند شو . حجی بلند شو دزد اومده .
حاج وفاق : ( با خواب آلودگی ) ها ؟
عیال : پاشو حاجی ، میگم دزد اومده
: دزد ؟ کو ؟ راست میگی ؟
: از تو حال صدا میاد
حاجی بلند شد و رفت دم در
: هیسسسسسسسسسس !
: به کاهدون زده
: ساده ای ، حتماً اومده مجسمه بدزده
: چی ؟ مجسمه ؟ این همه زحمت کشیده بیاد مجسمه بدزده ؟ دزده هم فهمیده ما چیز گرون نداریم
: نه بابا ، مُد شده دزدای حرفه ای مجسمه بدزدن . اونم مال آدمای معروفو .
: اِ ؟ چه چیزا ؟ خب حالا چرا کاری نمیکنی ؟
: ول کن بابا ، بذار مجسمه رو بردارن .
: وا !!! یعنی چی ؟ خب برو یه کاری بکن . یه دادی ، یه . . .
:اینا حتما مجوز دارن . وگر نه مگه میشه مجسمه های به این سنگینی رو بدزدن و هیچکس نفهمه ؟ گردنبند نیست که بذارن تو جیبشون و در رَن . باید جرثقیلی ، وانت بکسلی ، چیزی ، یا لااقل پنج تا افغانی واسه کندن و بردنش ببرن ؟
:خب میکنن چه کار ؟
: حتما میخوان یه خوشگلترش رو جاش بذارن .
: یعنی کی رو ؟
: نُچ ، اِاِاِ ؟ ( لب گزید و چپ چپ عیال رو نگاه کرد )
: ممکنه آزادیم بدزدن ؟
: نه ، آزادی که معروف نیست . تازه گیریم بدزدن ، تا کی میتونن قایمش کنن ؟
{ سکوت }
: خب اگه اینا مجسمه دزدن ، اینجا چکار میکنن ؟ ما که از خودمون مجسمه نداریم ؟
:راست میگیا ؟ نکنه اومدن قاب عکسمونو . . . ، نه هیچی هیچی .
: صدای در اومد . فکر کنم رفتن .
حاجی در رو باز کرد و همونجا مثل مجسمه خشکش زد .
: وای ، بیچاره شدیم .
همه ی اثاث ها رو برده بودن به جز قاب عکس خانوادگی رو .
(پدر صاحب بچه )

عکس یکی از مجسمه های دزدیده شده / کاریکاتور: علی درخشی
دیروز طرفای عصر بود که حاج وفاق با عجله اومد خونه . عیال که داشت کهنه ی بچه چهارمی رو میشست از حموم بیرون اومد وگفت :
چی شده حاجی ؟ هراسونی ؟
حاجی : مگه خبر نداری ؟ شهر به هم ریخته .
عیال : برای چی ؟ باز هم سر هیچ و پوچ ؟
حاجی : تو از خونه بیرون نمیای ، اخبار هم گوش نمیدی ؟
عیال : چی شده مگه ؟
حاجی : میخوان کارت ازدواج بدن زن . میخوان قضیه رو سهمیه بندیش کنن .
عیال : وااااا . . . یعنی چی ؟ به همه چیز آدم کار دارن . شاید یکی بخواد بیش از سهمیه اش استفاده کنه . از منابع ملّیشون کم میشه؟
حاجی : نمیدونم والا ! از یه طرف سهمیه بندیش میکنن از یه طرف میگن هر کسی امسال بچه بیاره یک میلیون بهش میدن .
عیال : آخه سهمیه بندی هم بکنن اولش خوبه بعدش سهمیه ها رو کم میکنن .
حاجی :من نگران اونش نیستم ، احمد آقا همسایه زنش مرده ، میتونیم از کارت ازدواجش استفاده کنیم .
عیال : پس چی ؟
حاجی :ایران یه جعبه پیشنهادی فرستاده به شرق ، گفته شیرهای هندی و پلنگ های ایرانی باید توی ایران مبادله بشه . شرق هم زیر بار نمیره . من میترسم تحریممون کنن و کلاً سهمیه بندی رو بر دارن بگن هر کس میخواد آزاد استفاده کنه .
عیال : خوب ؟
حاجی : اینجوری سالی یک میلیون که دستمون رو نمیگیره هیچ ، یه چیزی هم از فیش حقوقیمون کم میکنن .
عیال : خوب حالا میخوای چه کار کنی ؟
حاجی : هیچی دیگه ، بچه ها رو بخوابون تا جعبه به شرق نرسیده .
١٣ فروردین ٨٧ ناژوان اصفهان
( بدون شرح )

نظرات خود را در پست قبلی بگذارید


نظرات () لینک مطلب